تبليغاتX
بــخــنـد!همیشه بـخـنـد!

بــخــنـد!همیشه بـخـنـد!

ارزش آدمها به چیزهایی نیست که بدست می آورند بلکه به دلهایی هست که تسخیر می کنند

گفت : خدا بد نده ، مشکی پوشیدی!؟... و بعد هر دو کلاغ زدند زیر خنده!یاهاهاهــاه

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:7  توسط ملیکا  | 

به مسجد رفت...سجده کرد...رستگار شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 9:29  توسط ملیکا  | 


وقتی دلتنگی،وقتی خسته ای... خسته از امن یجیب گفتن ...خسته از وجعلنا خوندن ... بگو یه روز خوب میاد،یه روز خوب میاد،یه روز خوب میاد،یه روز خوب میاد،یه روز خوب میاد و یه روز خوب میاد و یه روز میاد که خوب باشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 21:59  توسط ملیکا  | 

درد ؛ می ترکاند ، استخوان را ؛ و نه سرما...

اینروزا:رنگ می کنم آه م را. جای لبخند می فروشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 12:35  توسط ملیکا  | 

ایمانم تاب امتحان ندارد....درگذر...

در آنجا [که گرفتاری از همه سو انسان را احاطه می کند] یاری دادن ویژه خدای به حق است،او از جهت پاداش بهتر و از نظر تامین کردن عاقبت نکوتر است.کهف 44
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:37  توسط ملیکا  | 

چشم هایم دلشکسته اند.....چشم هایم گاهی برای تو می گریند...گاهی برای من و گاهی برای خودشان....باور دارم خدایمان مهربان است هنوز...

پ.ن : نمی گویم ...ولی تو بپرس .... می خندم ... ولی تو باور نکن ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 21:20  توسط ملیکا  | 

موقع نمازم می مانم؛ "إیاک نعبد" را جزء حرفهای خوب می نویسند یا جزء دروغها...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 10:59  توسط ملیکا  | 

به ما میگوید الکی خوش! الکی خوش بودن ماهزار بار بهتر از الکی ناخوش بودن شماست... تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای-دان که با دیو لعین همشیره‌ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:17  توسط ملیکا  | 

همیشه صحنه‌هایی هست که هیچ دوربینی نمی‌تونه ثبتشون کنه ،جز چشمات...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 9:12  توسط ملیکا  | 

بی آنکه بدانی چرا!دوست داری همه به تو تسلیت بگویند...
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 8:33  توسط ملیکا  | 

نام کوچکت
آسمان را برایم به زمین آورده است .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 0:9  توسط ملیکا  | 

برای این روزها ثانیه شماری می کردم تا یه خواب اساسی داشته باشم اما این روزها دوست ندارم بخوابم دوست دارم بنویسم،بدوزم،ببافم ،عکس بگیرم.

دستبندهای دوستی!بافتنش رو یاد گرفتم. اینجا مدلهای زیادی رو طرح می ده.کاری به طرح و نقش ندارم حس لحظه اییم ،نیت و دلیل بافتنم میشه رنگ و طرح دستبند؛جایی خوندم که دستبندها رو توی یک روز خاص از ژانویه دوستها می بافن و به هم هدیه میدهند و هر کسی که هدیه میگیره حق داره آرزویی بکنه و 3تا گره بزنه و بازش نکنه تا بالاخره یه وقتی خودش باز بشه اون وقته که آرزو هم برآورده میشه.شاید بافتنشو اینجا آموزش بدم.بعدا نوشت :این هم از آموزش دستبند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 17:8  توسط ملیکا  | 

وقتي‌ قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود، وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌ و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند، وقتي‌ احساس‌ مي‌كنيم‌ بدبختي‌ها بيشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بيشتر از صبرمان؛ وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد، وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام... آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ فقط‌ تويي‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:59  توسط ملیکا  | 

وقتی همراهم نيستي ؛صراط مستقيم كوره راه جهنم است وقتي همراهم نيستی؛همه راه ها سر به بيابان مي گذارند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 18:59  توسط ملیکا  | 

آخرین مسافر هم پیاده شد تو نبودی...

یک عمر ، حرفی را که توی دلت بوده آورده ای تا نوک زبانت؛اما یک حرف دیگر زده ای .
خدا باید خودش روی زخم های تو مرهم بگذارد ؛کار هیچ کس نیست...
+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:49  توسط ملیکا  | 

روسیاه ترم از تاریکی ؛ برقی بزن یا روشنم کن یا بسوزان...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 18:49  توسط ملیکا  |